ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
303
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
معبد اسرارآميز آنان راه يابم . ولى در عوض يكى از روزها توانستيم داخل گورستان آنها را تماشا كنيم : ديوارى كه دور آن كشيده بودند ، در نداشت . به اين جهت براى تماشاى داخل آن مجبور شديم از تپهى مجاور بالا برويم . گورستان عبارت بود از حياطى كه با سنگهاى بزرگ بهطور مشخص به مستطيلهايى قسمت شده بود . بالاى برج نردهيى آهنى گذاشته بودند كه روى آن لاشخورها جسد يكى از پيروان زردشت را تكهتكه مىكردند . لاشخورهاى ديگر كه تا گلو سير خورده بودند ، با منقار تكه گوشت متلاشى شدهيى را برداشته و با سنگينى تمام بالاى برج پرواز مىكردند . منظرهى بسيار چندشآور و نفرتانگيزى بود . همان روز ، هنگام مراجعت از رى ، شاهد يك حادثهى جوى عظيم شديم : ابر بزرگ زردرنگى كه از زمين به هوا برمىخاست ، كمكم سرتاسر ؟ ؟ ؟ فراگرفت . از خلال اين ابر عجيب خورشيد مانند قرص بىرنگى كه نه نور و نه حرارت داشت ، نمايان بود . باد گرمى شروع به وزيدن كرد و تمامى دشت را روبيد . تا چشم باز كرديم خود را در ميان ستونى از شن يافتيم كه پلكهاى بستهى ما را به شدت مىسوزاند . هوا چنان گرفته و پر گرد و خاك بود كه نمىشد نفس كشيد . با سرعت هرچه تمامتر اسبها را به سوى نجفآباد به حركت درآورديم و در آنجا يكى از فرانسويان به نام آقاى آندريو « 1 » كه مدير گلخانههاى سلطنتى است ، با محبت تمام از ما پذيرايى به عمل آورد . مدت يك ساعت توفان شن در و ديوار كاخ را به هم مىكوفت و بعد از رعد و برق شديد ، رگبار تندى شروع شد . وقتى دوباره به سوى تهران راه افتاديم ، خورشيد به حال عادى برگشته بود و جاده خشك بود ، اما هواى داغ و خفهكننده از عبور باد آتشين يا سام « 2 » خبر مىداد .
--> ( 1 ) . Andrieux ( 2 ) . در اصل Samyal .